تبليغاتX
سینمای دید نو New Vision Cinema اين صفحه را صفحه ی اصلی خود کنيد

Wed 7 Feb 2007

تولید سینمای دید نو

                                           

                                     من گرسنه ام مادر! عنوان اولین فلم سینمای دید نو

 

بزودی اولین اثرسینمای دید نو ساخته خواهد شد.

 

"من گرسنه ام مادر!" عنوان فلم کوتاه داستانی ای است که محمد امین وحیدی آنرا نوشته و بزودی کارگردانی خواهد نمود.  داستان آن درمورد دخترک هفت هشت ساله ایست که با مادروتنها برادرش زندگی فقیرانه ای دارد. پدرش را طالبان برده اند و تا کنون مفقود الاثراست. مادرش بیماری سل دارد، و هما و برادرش همایون درخانه قالین میبافند و نصف روز دریکی از مکاتب پرورشگاهی درس میخواند. مادربیمارهرشب برای هما افسانه قدیمی پسرک غریب و گنج را میگوید و هما با آن به خواب میرود. روزی هما قصد میکند، بصورت مخفی ازویرانه هایی که شمار آنها در شهرش کم نیست گنج بیابد و با پول آن به علاج مادرش و رفع مشکلاتشان بپردازد، اما باچیزهای دیگری روبرو میشود و داستان بگونه دیگری تمام میشود.

      این فلم کوتاه داستانی که مدت آن شانزده الی بیست دقیقه پیش بینی میشود، فعلاً درمرحله پیش تولید قراردارد و حدوداً دراواخر ماه حوت سال روان با مشوره و همکاری تخنیکی اکادمی هنر وعلوم سینمایی فلمبرداری آن آغاز میابد. گفتنی است، " من گرسنه ام مادر!"  که درهنگام نوشتن به نام " هما" بود، اولین اثرسینمای دید نو و اولین تجربه محمد امین وحیدی درکارگردانی خواهد بود.

 

محمد امین وحیدی

 

 

شناسنامه فلم

نام فلم: " من گرسنه ام مادر!"

فلمنامه نویس: محمد امین وحیدی

موضوع: درام خانوادگی

مدت: 16 الی 20 دقیقه

نوعیت ساخت: دیجیتال

تهیه کننده: سینمای دید نو

محصول: سال 1385- 1386

عوامل:

کارگردان: محمد امین وحیدی

(  سایرعوامل و بازیگران این فلم بزودی نهایی میگردد).

 

نوشته شده توسط Mohammad Amin Wahidi در 1:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

Tue 6 Feb 2007

"گودی پران باز" غوغای دیگری بپا خواهد کرد!

                            

  

آمادگی برای رویارویی با فلم دیگر خارجی با موضوع افغانستان و مردمان این کشور

( نوشته­ی محمد امین وحیدی)

 

 

    دوستان عزیز و علاقه مندان وبلاگ سینمای دید نو!

همانطوریکه چندی پیش مردم سرفرازافغانستان بخصوص مردم غیورهزاره بصورت هوشیارانه علیه توطئه بیگانگان و بعضی از فرصت طلبان داخلی که درقالب فلمی بنام کابل اکسپرس درآمده بود، اعتراضات شانرا ابراز نمودند و باردیگر بیداری و شعور سیاسی – اجتماعی شانرا به نمایش گذاشتند، بنظرمیرسد درمقابل فلم خارجی دیگری با موضوع افغانستان و مردم این کشور که به زودی بر پرده های سینماهای جهان به نمایش درخواهد آمد، عکس العمل های متفاوتی نشان بدهند. تجربه " کابل اکسپرس " که نتایج و پی آمد های متفاوتی درپی داشت نشان داد که بهتراست قبل ازانجام هرعمل نکات مثبت و منفی آنرا مورد بررسی قرارداد و با ایجاد هماهنگی منسجم ترازقبل درمقابل قضیه های مشابه و غیرمشابه بعدی  واکنش نشان دهیم.

 

نکات مثبت پروسه اعتراضات علیه فلم کابل اکسپرس:

 

·  اولاً فلم توهین آمیز کابل اکسپرس افشا گر بعضی از پنهان کاری های کتمان شده مقامات دولتی سینمای افغانستان بود و تاحدی پرده از فعالیت های مرموز و غیرمسئولانه آنان برداشت و مسلماً با این اعتراضات کماکان ازاین به بعد شاهد تغییراتی درطرز عملکردهای شان خواهیم بود.

 

·  دوم این فلم جنجال برانگیز باردیگر زمینه ای را جهت نزدیک ترشدن جریانات فرهنگی هنری و روشنفکری ای  شد که ( پس از سپری شدن جنگ های خانمان سوز چندین ساله) دراین چند سال اخیر میخواهند برادری وصمیمیت های ازدست رفته  اقوام افغانستان را دوباره بوجود بیاورند.

 

·  سوم اینکه خود مردم پیش از همه دست به کارشدند و بگونه های متفاوت اعتراضات شانرا علیه چنین توطئه ها ابرازنمودند که این کاربیش ازپیش عرصه را برای رخداد قضایای مشابهی درآینده تنگ تر و حتی نا ممکن  میسازد.

 

·  چهارم اینکه فلمسازان مردم هزاره ( هرچند تعداد شان کم است ولی نخبه گان سینمای کشوررا تشکیل میدهند)، با دیدن چنین فلم لااقل به خود جرأت میدهند، تا کم کم برای اثبات حقانیت اعتراضات مردم شان و نشان دادن هویت واقعی مردم شان دست به تهیه و تولید آثاری بزنند که درآن ها سیمای واقعی قوم شانرا به تصویربکشند.

 

·  پنجم اینکه پیگیری این موضوع و پیگیری مسایل سینمایی درکشور لااقل جریاناتی را بوجود میآورد تا بصورت متواتر و دوامدار برروند فعالیت های سینمایی نظرداشته باشند و دروقت نیاز بگونه منتقد  و نظارت کننده و گاه بصورت مشاور با سینماگران به پیش روند که شکل گیری چنین جریانات نشان دهنده  ایجاد یک قشر سینما پرور درجامعه ما میگردد که نقطه عطفی درسینمای بی منتقد و بی هویت ما خواهد بود. 

 

·  و شاید مزیت های دیگری که دراین نبشته فراموش شده باشد

 

نکات منفی ای را که دراین پروسه وجود داشت، میتوان قرارزیر برشمرد: 

 

·  عدم انسجام اعتراضات بین اقشارمختلف جامعه  

 

·  عدم اجرای پیگرد قضایی و بررسی شفاف شکایتنامه ها  و بازپرسی شفاف و آشکار ازمتهمین قضیه                   ( ازجانب لوی سارنوالی)

 

·  عدم توقف سی دی ها و دی وی دی های این فلم دربازار ( توسط نیروهای پولیس)  و حتی انتشاربیشتر آن فلم بصورت غیرقانونی دربازارهای شهرکابل و سایرشهرها

 

·  فرار بعضی از عوامل داخلی فلم به سایرکشورها ( فرار حنیف همگام به هند )  و بی تفاوتی دولت ( وزارت داخله، وزارت فرهنگ و وزارت خارجه کشور) درقبال آن 

 

موارد ذکر شده­ی بالا نکات مثبت و منفی ای بود که  درپروسه عکس العمل همگانی علیه کابل اکسپرس وجود داشت اما درمورد فلم جدیدی که " بزودی روی پرده های سینماهای جهان به نمایش درخواهد آمد" و با هزینه چندین برابر کابل اکسپرس ساخته شده است، قضیه فرق میکند. مسئله عمده ای که باعث فرق بین این دوفلم میگردد، نویسندگان آنهاست.  نویسنده داستان " گودی پران باز" کسیست که درهمین خاک و ازوالدین افغانی متولد شده و با  آب و نان همین خاک پرورش یافته هرچه باشد و درهرکجا ییکه بسرمیبرد به حد زیادی برداشتش اززادگاهش همانیست که یا با پوست و گوشتش لمس کرده یا کماکان ازوالدین افغانی خود درباره آن شنیده، نه یک خارجی ایکه کورکورانه چیزی را درمورد کشوری بسازد که نه جغرافیای آن کشور را میداند و نه مردمش را میشناسد.  (هرچند این نویسنده هموطن نیز بخاطر دراماتیک نمودن رمانش صحنه های اهانت آمیز به مردم هزاره مانند تجاوز به یک بچه هزاره درکوچه و بازار، هم بسترشدن با یک کنیزهزاره  که نتیجه آن یکی ازشخصیت های اصلی داستان را تشکیل دهد، و بالاخره تجاوز بالای یک بچه یتیم هزاره را نیزگنجانیده است) اما درمقابل به نمایندگی ازپشتون ها بعضی اعترافاتی را نیز نموده  که میتواند به  فریاد های بیدارکننده ای برای قومش ( پشتونها) و دیگراقوام حاکم این مملکت مبدل گردد.   

دراین داستان درپهلوی تنش های موجود بین هزاره ها و پشتون های افغانستان شرایط، حوادث سیاسی اجتماعی، وضعیت زندگی مردم و حتی بعضی جریانات و تحولات سیاسی ای که طی این سه دهه در این کشور رخ داده است نیز به تصویر کشیده شده . همانست که موجب پرفروش شدن این کتاب درسطح ایالات متحده امریکا  گردیده است. زبان اصلی کتاب انگلیسی و دارای 384 صفحه است که به زبان فارسی و سایرزبان های دنیا نیزترجمه گردیده است.

 

این کتاب که با ترجمه " زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده" توسط انتشارات مرواید ( ایران) تحت عنوان " بادبادک باز" به چاپ رسیده است درکابل هم موجود است. ترجمه فارسی آن کتاب نسبتاً ضخیم است و دارای 422 صفحه.

بهرحال گپ اصلی اینست که ، برای نشان دادن واکنش بهتردرقبال این فلم حد اقل باید آمادگی هایی داشت تا بتوان با معلومات کافی، استدلال قوی و پشتوانه منطقی با این فلم روبروشد.  یکی از بهترین راه های آمادگی رویارویی با این فلم مطالعه پیش ازپیش " خود رمان" و دانستن درباره زندگینامه و کارکردهای خالد حسینی (نویسنده رمان) میباشد و بعد ازآن واکنش نسبت به آن . بهترخواهد بود تا با آگاهی کامل دست به اقدامی بزنیم که هم به سود مردم و میهن ما تمام شود و هم  سرافرازی ای را که مردم ما کسب کرده است بیافزاییم. درخود رمان که موضوع اصلی آنرا تنش های موجود چندین ساله بین هزاره ها و پشتون ها (قوم حاکم) تشکیل میدهد ازجانب نویسنده به هزاره ها یک نوع همدردی و ترحم و تا جایی هم اهانت( برچسب زدن بی ناموسی و بی غیرتی) صورت گرفته اما دربدل آن خیلی از مسایلی را که پشتون ها منکرآنند یاد آوری گردیده است. بهرحال بهترخواهد بود خود شما عزیزان رمان را بخرید و آنرا مطالعه نمایید که خود میتواند یک آمادگی پیش از پیش برای رویارویی با این فلم باشد. اما نکته دیگرمسئله حفظ وفاداری به رمان دراقتباس آن به فلمنامه است، اینکه فلم نامه نویس آن ( آقای David Benioff ) چقدر وفادار به اصل رمان مانده است، اینرا نمایش فلم افشا خواهد کرد. قابل ذکر است که این فلم را کارگردان آمریکایی Marc Forster  ساخته است.  

 

بنده برای اینکه به علاقه مندان این وبلاگ خدمتی نموده باشم، اولاً رمان آنرا تهیه کرده مطالعه نمودم و بعضی نظریاتی که درباره آن دارم درزیرمیآیند. کار دیگری که توانستم انجام بدهم، جمع آوری معلومات ( هرچند نا چیز) درمورد نویسنده رمان " خالد حسینی" بود که آنرا به دری برگرداندم تا خوانندگان با زندگی وی آشنایی حاصل نمایند. 

 

موفق و کامگارباشید، با افغانستان آباد و مردمان سربلند

 

        

 

معرفی خالد حسینی نویسنده رمان مشهور " گودی پران باز"

 

منبع: ویکیپیدیای انگلیسی  

برگردان به دری: محمد امین وحیدی

 

 

خالد حسینی نویسنده و داکتر طب، به تاریخ چهارم مارچ سال 1965 درکابل متولد گردیده است. اولین رمان وی تحت عنوان ( The Kite Runner) یا " گودی پران باز" سومین رمان پرفروش امریکا درسال 2005 میلادی بوده است و رمان بعدی وی تحت عنوان ( A thousand splendid suns) یا  " یک هزار خورشید براق"  قرار است در اواسط سال جاری میلادی  منتشرگردیده به بازاربیاید.

پدرخالد حسینی کارمند وزارت امورخارجه افغانستان بوده و مادرش دریکی از مکاتب دخترانه شهرکابل تدریس میکرده است. درسال 1970 میلادی پدرش ازجانب وزارت خارجه افغانستان به فرانسه فرستاده میشود و وی یکجا با فامیل خود به پاریس میرود و درسفارت افغانستان به انجام وظیفه میپردازد. درسال 1973 فامیل حسینی دوباره به کابل برمیگردد. درجولای سال 1973 برادرکوچکترخالد متولد میشود، این زمانیست که حکومت افغانستان با یک کودتای نسبتاً آرام و بدون خون ریزی تغییر رژیم میدهد.

درسال 1976 پدرخالد حسینی باردیگر وظیفه اش به پاریس تبدیل میگردد و بازهم فامیلش را باخود به فرانسه میبرد. اینبار بخاطرکودتای خونبارکمونیست ها و تغییررژیم حکومتی درافغانستان، خانواده خالد حسینی بجای آنکه به افغانستان بازگردند، تقاضای پناهندگی سیاسی به کشورایالات متحده مینمایند. تقاضای آنها پذیرفته میشود و آنها به " سن جوز کالیفرنیای" امریکا ساکن میگردند. با ترک افغانستان بدون هیچ چیز دیگربغیرازلباس جانشان، بالاجباربرای مدت کوتاهی زندگی شانرا با کمک و پول خیریه سپری مینمایند.

خالد درسال 1984 مکتبش را به پایان میرساند و شامل دانشگاه سنتا کلارا میگردد که درسال 1988 دررشته بیالوژی مدرک لیسانسش را ازآن دانشگاه بدست میآورد. یک سال بعد ازآن دردانشگاه طب سن دیاگوی کالیفرنیا ثبت نام میکند و درسال 1993 با درجه (MD) فارغ میگردد. حسینی دوره استاژ تخصصی اش را دربخش داخله درمرکز طبی سیدارز – سیانای لاس انجلس درسال 1996 تکمیل نموده و تاهنوز در پهلوی نویسندگی دررشته طب هم که رشته اصلی اش است فعالیت دارد.

 

تأثیرپذیری و الهام:

 

خالد حسینی درطفولیت اشعارزیاد فارسی و همچنان رمان های زیادی را از Alice in Wonderland  گرفته تا سری رمان های Mike Hammer اثر Mickey Spillane که به فارسی برگردان شده بودند خوانده است. خاطره هایی را که اززمان افغانستان آرام و قبل ازاشغال روس ها به ذهن داشته و نیز روابط شخصی اش که با مردم هزاره داشته ، دست به دست هم داده موجب بوجود آمدن اولین رمانش یعنی " گودی پران باز" گردیده است. زمانی که فامیل حسینی درایران بسرمیبرده اند، ( که احتمالاً همان سالهای قبل ازرفتن فامیلش برای باردوم به فرانسه باشد) مردی ازقوم هزاره به نام حسین خان درخانه شان کارمیکرده است. زمانیکه خالد درصنف سوم درس میخوانده است، به یاد دارد که به حسین خان خواندن و نوشتن یاد میداده است. با آنکه رابطه خالد و حسین خان یک رابطه رسمی و کوتاه مدت بوده است، بهترین خاطره های این رابطه الهامی برای رابطه حسن و امیر دررمان " گودی پران باز" شمرده میشود.

 

رمانها:

 

رمان مشهور و پرفروش " گودی پران باز" (ISBN 1-59448-0001) داستان جوانی به نام امیراست که برای ایجاد سازگاری نزدیکتر با پدرش و درعین حال ازعهده برآمدن خاطرات یک رویداد دوران طفولیت که مکرراً درذهنش خطور میکند کوشش دارد. داستان درمورد افغانستان است و ازسقوط رژیم شاهی الی سقوط رژیم طالبان را به تصویرمیکشد و درساحه سواحل سن فرانسیسکوی آمریکا به پایان میرسد.  درپهلوی سایرموضوعاتی که داستان احتوا میکند، تنش های قومی ای که میان مردم هزاره و مردم پشتون افغانستان وجود داشته است و تجارب مهاجرت امیرو پدرش به امریکا بدنه اصلی داستان را تشکیل میدهند.

 

به نقل از نیلسن بک سکن، [ این اولین رمان خالد حسینی درسال 2005 میلادی سومین رمان پرفروش امریکا محسوب گردیده است]. درهمین اواخر از روی این رمان اقتباسی صورت گرفته که ( احتمالاً درماه نوامبر) سال جاری میلادی شاهد فلمی با همین نام محصول سینمای هالییود خواهیم بود که فلمبرداری آن با حضوراکثریت هنرپیشه های خارجی و بعضی ازهنرپیشه های افغانی در آمریکا و چین( و تا جاهی شنیده میشود دربعضی ازنقاط مراکش) تکمیل گردیده است. ازبین هنرپیشه های افغانی که دراین فلم حضوردارند، میتوان نام نبی تنها را نیزدرلست دید. قابل یادآوریست که رمان بعدی خالد حسینی با عنوان " یک هزارخورشید براق" که شرح وقایع سی سال ازتاریخ افغانستان و قربانی دادن شجاعانه یک زن برای فامیلش را نشان میدهد، بتاریخ 22 ماه می 2007 میلادی توسط انتشارات Riverhead Books  منتشرمیگردد.

خالد حسینی ازبین پنج فرزند خانواده خویش بزرگترین، متاهل و دارای دوفرزند ( یک بچه و یک دختر به نام های حارث و فرح میباشد).  

خالد حسینی بعد از عتیق رحیمی دومین رمان نویس افغانستان است که با رمان اولش درسطح جهان مطرح میگردد و اثرش به زبان های زنده دنیا (بشمول فارسی) برگردان میگردد، هرچند قبل ازاین اثرداستان های کوتاه دیگری هم درکارنامه اش دارد. حال با به نمایش درآمدن فلم آن که توسط David Benioff  اقتباس گردیده و با کارگردانی Marc Forster آمریکایی ساخته شده است دیده شود که اقتباس ازروی آن به چه شکل صورت گرفته وعوامل آن تا چه حد به خود رمان وفادار مانده اند.

 

 

      

 

صدای درون و توبه های ناخواسته ازکرده های گذشته درقالب رمانی به نام گودی پران باز

( نوشته­ی محمد امین وحیدی)

 

 

براساس تازه ترین اخبار سینمایی جهان، درسال روان میلادی قرار است فلم جدیدی تحت نام “ The Kite Runner”  یا " گودی پران باز"  روی پرده های سینماهای جهان به نمایش درآید. فلمبرداری این فلم بلند سینمایی که محصول کمپنی مشهور Dream Workers   هالییوود است با هزینه کلانی درآمریکا، چین( و براساس بعضی ازنقل قول ها دربعضی نقاط مراکش نیز) تکمیل گردیده است و فعلاً درمرحله پس ازتولید یا post production قراردارد. داستان این فلم اقتباسیست ازرمان مشهور با همین نام اولین اثر مشهور نویسنده افغانی تبارآمریکایی به نام خالد حسینی که کارگردانی آنرا Marc Forster   به عهده داشته است و فلمنامه آنرا David Benioff نگاشته است.  موضوعی که درمورد این فلم جالب توجه است و تاجایی بازهم مانند فلم کابل اکسپرس شاید سروصداهایی را راه اندازد، بیان و یاد آوری  تنش های دیرینه ایست که بین پشتون ها و هزاره های افغانستان وجود داشته است.

 

رمان گودی پران باز داستانیست به زبان ساده  و گویا که ظاهراً حکایت ازتاریخ بیش ازسه دهه این کشور را دارد، اما درواقع ازخیلی مسایل ( هرچند درد بار) اما واقعیت های تلخی که سالها بیان آن دراین کشور تابو بوده است، حقی که سالها پایمال گردیده وهیچ وجدانی نه حاضر به دادن آن بوده که یاد آوری آنرا نیز جایزنمیدانسته است پرده برمیدارد. این رمان که ترجمه فارسی آن 422 صفحه را پرکرده است، ازروزهای آخرسلطنت شاهی درافغانستان آغاز میابد و الی سال 2001 درفریماونت کالیفرنیای آمریکا به خاتمه میرسد. رمان اصلی که به زبان انگلیسی نوشته شده است به همان شیوه انگلیسی فصل بندی شده و دارای بیست و پنج فصل و384 صفحه میباشد. ازفصل اول الی فصل دهم داستان به بیان خاطره های کودکی امیروحسن تماماً درافغانستان زمان اواخرسلطنت ظاهرشاه الی کودتای حفیظ الله امین و ورود روس ها به افغانستان میپردازد. ازفصل ده الی پانزده داستان ازفرارشخصیت اصلی ازافغانستان شروع شده و با گذرنسبتاً کوتاه ازپاکستان راهیابی او را به آمریکا به تصویرمیکشد. دراین فصل ها درضمن گوشه هایی اززندگی افغانهای مقیم امریکا نیز به تصویرکشیده شده است. ازفصل پانزده الی بیست و پنج داستان با آمدن دوباره شخصیت اصلی به افغانستان  و پاکستان میگذرد و بالاخره با برگشت شخصیت اصلی به فریماونت کلیفرنیا و با ختم فصل بیست و پنجم  با یک پایان خوش و تاجایی مبهم به پایان میرسد. با این حساب میتوان رمان را به سه بخش عمده تقسیم بندی کرد.

دغدغه اساسی داستان عذاب وجدان شخصیت اصلیست که از بزدلی ها و کرده ها و ناکرده های گذشته اش، ازخاطرات دوران کودکی اش رنج میبرد و زمانی که با آمدن به پاکستان از حقایق تلخ تری درمورد نسبت خانوادگی­ مبهمی درزندگی اش پی­میبرد، بیشتر به فکرجبران آن میآفتد تا حدی که سرنوشتش بین مرز زندگی و مرگ کشانیده میشود. این رمان با ارائه تصویر ازدوران های متفاوت افغانستان با یک پایان نسبتاً خوش دربین خارجی زبانانی که افغانستان را ندیده اند خیلی جالب بوده و فروش خوبی داشته است هرچند برای خود افغانها دارای موضوعی عادی و تصویرتکراری ازکشورشان محسوب میشود.

داستان با سازو برگ و جزئیات بگونه چرخشی با یادآوری خاطرات گذشته تقریباً ازنکته ای آغاز میگردد که بعد ازبرگشت به گذشته پس به همان جا خاتمه میابد. امیرفرزند یک پشتون، حسن فرزند یک هزاره و رحیم خان دوست پدرامیرگره گشای بعضی این نسبت خانوداگی مرموز و پوشیده­  بین امیر و حسن، ازمهمترین شخصیت های این رمان اند. امیرکه فرزند یک مرد سرمایه دار و با نفوذیست ازخورد سالی با حسن که فرزند نوکرشان علی( ازقوم هزاره) است یکجا بوده است و خاطره ای درد بار درمورد خیانت به حسن درذهن دارد که تا هنوز حتی بعد ازگذشت چندین سال او را رنج میدهد. امیرپشتون است و فرزند صاحب خانه درحالی که حسن هزاره است و فرزند نوکرخانه. امیرطفل نازدانه است و مادرندارد. حسن را هم مادرش بعد ازتولد رها کرده و رفته است. بی مادری نقطه مشترکیست بین امیرو حسن . اما انگارپدرامیربیش ازحد حسن را دوست دارد. به حدی که به امیرعلاقه مندی دارد، به همان اندازه  به حسن هم علاقه مندی دارد. این حس یا رابطه برای امیر مبهم است که درصفحات پایانی کتاب راز آن افشا میگردد و امیر پی میبرد که حسن با او چه نسبتی داشته است، اما حالا دیگر دیر شده است.

به خاطرات گذشته برمیگردد، امیرنازدانه است، او گودی پران بازی را دوست دارد، اما هیچگاه به مانند حسن با جرأت و دلیرنیست. هیچگاه مانند حسن گودی پرانی را آزاد نکرده وهیچگاه مانند حسن گودی پران آزاد شده ای را موفقانه بدست نیاورده است .  به خاطرکم جرأتی اش بارها و بارها مورد سرزنش و نکوهش پدرش قرارگرفته است. حسن بیسواد است. دلیراست وباجرأت و برد بار. نوکرست اما صادق و فداکار [ آصف گفت : " هزاره ای باوفا. عین سگ با وفا "ص 85  ترجمه فارسی " بادبادک باز"]  و دوست کودکی اش را که بیشتراوقات با او است همواره آقا صدا میزند. محل تفریح و وقت گذرانی امیر وحسن قبرستان کنار تپه وزیراکبرخان است، روی یگانه درخت انارآن. هم سن و سالان و هم طبقه امیرازرابطه دوستانه امیر یک بچه پشتون ثروتمند و ساکن وزیراکبرخان  با حسن یک بچه هزاره نوکر رنج میبرند، اورا طعنه میدهند و تا آخرین حد توان حسن را مسخره  میکنند. آصف بچه دورگه( ازمادرآلمانی و ازپدرپشتون) امیررا می آزارد، حسن با غولکش ازاو نه منحیث یک رفیق و همسن و سالش بلکه منحیث بادارش دفاع میکند و داغی به دل آصف میگذارد. زمان درگذرست و روزی چرخ گردون به صورت معکوس میچرخد. امیر با کمک و تشویق های حسن گودی پران به هوا میکند و همه گودی پران های آسمان را آزاد میکند، وقتی که حسن میرود تا آخرین گودی پران را که نشان قهرمانی و پیروزی امیراست برایش بیاورد آصف دورگه با دو رفیقش سرراه حسن سبزمیشوند. امیر دنبال حسن میگردد و بالاخره او را درحالی میابد که بخاطر آوردن گودی پران برای او، آصف و دوستانش انتقام روزگذشته شانرا میگیرند و این انتقام سخت چیزی نیست جزتجاوز بزوربالایش آنهم دربرابرچشمان امیر و بخاطرامیر. اما کو جرأت و وفاداری درامیر؟ امیر توجیهی نمیبیند که  جان خود را فقط بخاطر یک نوکرهزارگی درخطربیاندازد. درحالیکه بیاد میآرود حسن است که بخاطراو حتی حاضراست جان خود را فدا کند [  ص 63- 78 ترجمه فارسی "کتاب بادبادک باز"].

 هرچند این نویسنده هموطن نیز بخاطر دراماتیک نمودن رمانش، مثل کابل اکسپرس، اما به گونه دیگر صحنه های اهانت آمیز به مردم هزاره مانند تجاوز به یک بچه هزاره درکوچه و بازار، هم بسترشدن با یک نوکرزن هزاره  که نتیجه آن یکی ازشخصیت های اصلی داستان را تشکیل دهد، و بالاخره تجاوز بالای یک بچه یتیم هزاره را نیزگنجانیده است اما درمقابل به نمایندگی ازپشتون ها بعضی اعترافاتی را نیز نموده  که میتواند به  فریاد های بیدارکننده ای برای قومش( پشتونها) و دیگراقوام حاکم این مملکت مبدل گردند.

ازآنجایی که معمولاً منبع اولی و اصلی الهام نویسندگان زندگی و سرگذشت های خصوصی شان میباشد،  خالد حسینی هم ازاین امرمستثنی نیست و ممکن درپهلوی خاطرات کودکیش قصه ها و داستانهایی را که ازمحیط، فامیل و دوستان خود درباره افغانستان و وضعیت آن میشنیده دراین رمان انعکاس داده است زیرا دربعضی ازنامگیری مناطق و خیابانها و مراکز آموزشی اش درآمریکا مناطقی را به زبان میآورد که قرارمعلومات زندگینامه اش درهمانجا زندگی مینماید.

 

نکته قابل توجه ای این رمان که میتواند برای هزاره ها انگیزنده باشد، این است که چهره ای را که نویسنده  درطی بیش ازسه دهه حوادث زمانی این داستان ازاین مردم ترسیم کرده همواره مظلومیت، برد باری، ستم کشی و درعین حال صداقت و وفا داری را دارا است. و اینرا نیز به تصویرمیکشد که  زمانی اگر این چهره مظلوم به ستوه بیآید، نمیتوان نظیر طغیانگری  اش را درهیچ جا و هیچکس دیگریافت. [  حسن با غولکش آصف را تهدید میکند که چشمش را کورخواهد کرد و بالاخره این کار را پسرش سهراب انجام میدهد.]

نویسنده با اشاراتی  درجای­جای این رمان بگونه آشکار میفهماند که هزاره ها همواره تحت ستم بوده اند. همیشه درکتاب مضمون تاریخ که درمکاتب تدریس میشده، در بین مردم، درادارات و درهمه جاها ازهویت این مردم انکارصورت میگرفته است [ به خاطرقیافه هزاره ای – مغولی حسن و علی، دماغ پخ صدایش میکرند. تا چند سال فقط همین را از هزاره ای ها میدانستم که ازتخم و ترکه مغلو ها و کمی شبیه چینی ها هستند. توی کتاب های درسی صحبت چندانی درمورد شان نشده و خیلی گذرا به اصل و نسب شان اشاره شده. درهمان ایام، یک روز توی اتاق مطالعه بابا داشتم وسایلش را زیر و رومیکردم که یکی از کتاب های قدیمی و تاریخی مادرم را پیدا کردم. نویسنده اش ایرانی بود، به نام خرمی. گرد و خاک آنرا فوت کردم و از این که دیدم یک فصل کامل راجع به هزاره جات اختصاص داده شده بود تعجب کردم. یک فصل کامل درمورد حسن! آنجا خواندم که قوم من، پشتون ها، به هزاره ای ها ظلم و ستم کرده اند و آنها را به ستوه آوردند. نوشته بود هزاره ای ها درقرن نوزدهم کوشیدند علیه پشتون ها قیام کنند، اما پشتون ها با خشونتی غیرقابل توصیف، آنها را سرکوب کردند. کتاب میگفت، قوم من هزاره ای ها را قلع و قمع کردند، آنها را ازسرزمین شان بیرون راندند، خانه و کاشانه شانرا به آتش کشیدند و زن هایشان را فروختند. کتاب میگفت دلیل عمده سرکوب هزاره ای ها به دست پشتون ها این بود که آنها سنی بودند، هزاره ای ها شیعه. آن کتاب کلی مطلب داشت که تا آن موقع نمیدانستم، چیزهایی که معلمم نگفته بود. بابا هم نگفته بود. چیزهایی هم داشت که خودم خوب میدانستم، مثلاً اینکه مردم، هزاره ای هارا موش خور، دماغ پخ و خرحمال صدا میکنند. شنیده بودم که بعضی ازبچه های محل حسن را با این اسم ها صدا میزنند. هفته بعد، کلاس که تمام شد، کتاب را به معلمم نشان دادم و به بخش هزاره ای ها اشاره کردم. به یکی دو صفحه نگاهی سرسری انداخت و زیر لب خندید و کتاب را داد به خودم. کاغذهایش را که جم و جورمیکرد گفت:" شیعه جماعت این کاررا خوب بلدند که خوشان را شهید جا بزنند." وقتی هم که کلمه شیعه را بجا آورد، دماغش را طوری چین داد که انگار ازمرضی چیزی صحبت میکند. ص 13 و 14 ترجمه فارسی " بادبادک باز"] و نیزاشاره میکند که   این مردم زحمت کش ومظلوم( بلخصوص تحت ستم قوم حاکم) هیچ کمی­ای نسبت به دیگران ندارند، فقط فرصتی برای آنها داده شود نه تنها ازهیچ قوم دیگراین کشور عقب نمیمانند بلکه ظرفیت بالاترازدیگران را هم دارند.[ "ومن برایش قصه هایی میخواندم که خودش قادربه خواندش نبود، اینکه حسن هم مثل علی و بیشترهزاره­ای ها بیسواد بارآمده، این سرنوشت ازوقتی که بدنیا آمده بود، برایش رقم خورده بود شاید هم ازوقتی که نطفه اش دررحم نا پذیرای صنوبربسته شده بود. تازه یک نوکررا چی به خواندن و نوشتن" ص 34، ترجمه فارسی " بادبادک باز"  ] و آیا به نظرشما اول نمره های اکثردانشکده های دانشگاه کابل که ازهزاره ها هستند گواهی برهمین ادعای امیرنیست؟ آیا درکابل بهترین نشریه ها، بهترین نویسنده ها و بهترین فلمسازان ازهمین مردم نیستند که نام و آوازه شان درجهان پرشده است؟ [" درطول چند سال، آدم های زیادی دیده ام که بادبادک میگیرند. اما بی بروبرگرد حسن بهترین بادبادک بازی است که به عمرم دیده ام. خیلی عجیب بود که او همیشه قبل ازفرود آمدن باد بادک به محل فرود میرسید، انگار نوعی جهت یابی درونی داشت.ص 61 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

او به خوبی به نکته ای اشاره میکند که وقت اولین داستانش را نوشت و پیش حسن برای خواندن برد،  با وجودیکه حسن  بیسواد بوده اشتباهاتش را گرفت و نظریات و پیشنهادات آموزنده ای برایش داد، اما نفس فزون خواهی اش اورا نمیگذاشت که این واقعیت را بپذیرد و این حق را به یک نوکر بدهد.[" جا خوردم. این نکته ظریف و پیش پا افتاده، حتی به فکرمن خطور هم نکرده بود. لبهایم را بیخودی تکان دادم. به نظرمیآید یک شبه هم یکی از مقاصد نویسندگی یعنی کنایه را یادگرفته بودم و هم یک یاز تله های آن را : ضعف طرح داستان. ازبین این همه آدم از حسن یاد گرفتم. همان حسن که خواندن بلند نبود و درطول عمرش یک کلمه هم ننوشته بود. ناگهان صدایی سرد و گرفته توی گوشم پیچید، مگرآن هزاره ای بیسواد چیزی حالی اشت است؟ خودش خیلی که ترقی کند میشود یک آشپز. او را چه به ایراد گرفتن ازتو؟ ص 41، ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

این رمان ناروایی های مختلفی را که ( قوم حاکم) علیه هزاره ها رواداشته اند به تصویرمیکشد. از شستشوی ذهنی کودکان گرفته تا یافتن هروسیله ای که  ازآن طریق علیه مردم هزاره  تاخت و تازنمایند دریغ نکرده اند. زمانی که امیر و حسن با یک سربازروبرومیشوند ازوی بدگویی هزاره ها را میشنوند. زمانی که درمکتب ازهزاره ها نام میبرد و سئوالی لااقل درمورد یک کتاب که ازهزاره ها درآن تذکری رفته است، میپرسد، با تمسخرروبرو میشود. وقتی ازعشق رحیم خان با یک دخترهزاره میشنود، پی میبرد که پدر او چه دیدی نسبت به هزاره ها داشته اند.  وقتی ازخانه میبراید درخانه­ی مقابل نوکرهزاره ای را میبیند، وقتی با بچه های همسن و سال روبرو میشود بدی ازهزاره ها را میشنود وقتی که پشت حسن میدود مرد فروشنده دوره گرد میگوید پشت یک هزاره میگردی؟  وقتی که دلیل آمدنش به افغانستان را با راننده فرید و برادرش وحید میگوید آنها نیز با تمسخرمیپرسند، فقط بخاطر یک بچه هزارگی آمریکا را مانده به افغانستان آمدی؟  و درختم هنگامی که سهراب را با خود  به امریکا درخانه خود میآورد تا جایی با شگفت و مخالفت خسرش دگروال طاهری روبرو میشود. ازاول الی آخر داستان هزاره ستیزی بچشم میخورد. این درحالیست که خود امیر که ازسالهای سال با هزاره ها بوده، هیچیک ازاین بدی هایی را که نسبت به آنها ربط داده اند درهزاره ها ندیده است. با این حال و شرایط، برداشتی را نسبت به یک قوم که درچند نسل عجین شده باشد چیطور میتوان ریشه کن کرد؟ [ عجیب اینکه من هم هیچوقت حسن را دوست خود نمیدانستم. حتی درموارد عادی. اهمیتی نداشت که دوچرخه سواری بدون گرفتن فرمان را ازهمدیگر یاد گرفته بودیم، یا با یک کارتن، دوربین چند کاره ساخته بودیم. اهمیتی نداشت که دوتایی سرتاسرزمستان را به بادبادک پرانی، به بادبادک بازی گزرانده بودیم، برای من اهمیتی نداشت که چهره افغانستان شبیه چهره همان پسرک ریزه میزه، با سرتراشیده و گوشهای پایین افتاده بود، پسرکی با قیافه عروسک چینی که لبخند شکری اش تا ابد برآن نقش بسته بود. ص  30  ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

[ هیچکدام ازاینها اهمیت نداشتند. چون غلبه برتاریخ کارآسانی نیست، برمذهب هم همینطور. درنهایت، من پشتون بودم و او هزاره ای، من سنی بودم و او شیعه و هیچ چیز دیگر نمیتوانست این وضع را عوض کند، هیچ چیز. ص  31 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

و بازهم درجای جای این رمان حقیربودن و خوار بودن هزاره ها بارها و بارها به تصویرکشیده میشود 1- زمانی که امیر ازخاطراتش میگوید، [ من هرروز صبح ازپنجره اتاقم میدیدم نوکرهزاره ای شان برف ماشین رو خانه را پارو و راه را برای اپل سیاه رنگ بازمیکند. ص 57 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]  2- زمانی که کتاب را به معلمش نشان میدهد،[  ص 13و 14 ترجمه فارسی " بادبادک باز"] 3-  زمانی که پشت حسن میگردد و مرد دوکاندار کنایه ای به او میدهد [ ( مرد فروشنده دوره گرد) سرتا پایم را برانداز کرد. " پسری مثل شما چه کاردارد که این وقت روز یک همچین جایی دنبال یک هزاره ای بگردد؟ " گفتم " پسر خدمتگار مان است." پیرمرد ابروی جو گندمی اش را بالا انداخت " ای عجب هزاره ای خوش شانسی! که همچین ارباب دلسوزی دارد. بابایش باید جلو تان زانو بزند و خاک پایتان را با مژه جارو کند."  ص  81 و 82  ترجمه فارسی " بادبادک باز"]  و سرآخر زمانی که سهراب یگانه نشانی حسن را با خود به آمریکا میآرود، زیرسوال خسرش دگروال طاهری میرود، [ " سلام جوان. " این تنها چیزی بود که تیمسارگفت و درحالی که دو دستی به عصایش تکیه داده بود، طوری به سهراب نگاه میکرد که انگار یک وسیله تزئینی غیر عادی را درخانه کسی میبیند. ص 407  ترجمه فارسی " بادبادک باز"][ تیمسار چنگالش را زمین گذاشت و گفت: " خب، امیرجان، به ما نگفتی که برای چی این پسره را با خودت آورده ای ؟" خاله جمیله گفت: "اقبال جان! این چه سوالی است ؟"

" عزیز من، آن موقعی که تو سرت به بلوزبافتن گرم است، من باید حواسم به قضاوت مردم درمورد خانواده ام باشد. مردم سوال میکنند. میخواهند بدانند برای چی یک پسر بچه  هزاره ای با دخترمن زندگی میکند. جوابشان را چی باید بدهم؟" ص  408  ترجمه فارسی " بادبادک باز"][ گفتم " و یک چیز دیگر تیمسارصاحب. دیگر نبینم جلوی من اورا " پسرهزاره ای" صدا کنید. او اسم دارد و اسمش هم سهراب است." ص  409 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

و با آنکه به نظرمیرسد نویسنده دراین رمان خواسته باشد دورگه بودن حسن وعلی پدرش را ( یعنی داشتن ارتباط ، نسبت دیرینه و پیوند خونی با پشتون ها) توجیه یا دلیلی برای خصلت های ( با وفا بودن، جوانمرد بودن، بردباربودن ) آنان ثابت کند، که گاه و ناگاه در جملاتی از" مردانگی پشتون ها" یادآور میگردد [ یاد حرفی افتادم که یک بار بابا راجع به پشتون ها زده بود: " شاید کله شق باشیم و قبول دارم که خیلی غدیم. اما باورکن درروز مبادا هیچ کس مثل یک پشتون به داد آدم نمیرسد."  ص  183 ترجمه فارسی " بادبادک باز"] و یا زمانی درراه جلال آباد پدرش با سرباز و افسرروسی غالمغال میکند[ بابا گفت،" بهش بگو مگر ازروی جنازه ام رد بشود که این بی حرمتی را بکند."ص  132 ترجمه فارسی " بادبادک باز"] و فقط مظلومیت وخواری شانرا به هزاره بودنشان نسبت دهد اما با پیشرفت داستان آهسته آهسته به ظلم های عبدالرحمان های قرن بیستم ( طالبان) نیزاشاراتی صورت میگیرد. [ " اجرای عدالت درملاء عام عالی ترین نوع نمایش است برای من. تیاتر. هیجان و بهترازهمه آموزش دسته جمعی." بشکن زد. محافظ جوان تر برایش سیگاری روشن کرد. مرد خندید. زیرلب چیزی گفت. دستهایش میلرزیدند و سیگار داشت ازدستش میافتاد." ولی اگرنمایش واقعی میخواهی، باید توی مزار با من میبودی. اگست 1998 بود.

"ببخشید؟"

" میدانی، ول شان کردیم به امان سگ ها." فهمیدم چه میخواهد بگوید.

" خانه به خانه رفتیم، مرد ها و پسرها را خواستیم. همان جا، جلوی چشم خانواده شان با تیر زدیمشان. گفتیم ببینید. گذاشتیم یادشان باشد کی هستند، مال کجا هستند." حالا دیگر داشت نفس نفس میزد." گاهی درهایشانرا میشکستیم و میرفتیم توی خانه. و ... من ... من مسلسلم را دور تا دور اتاق میگرداندم و تیرپشت تیرمیزدم تا اینکه دود چشمم را کورکرد. " معنی کلمه آزاد سازی را نمیفهمی مگراین که خودت آن کار را انجام بدهی، و سط یک اتاق پرازهدف بایستی، گلوله ها را توی هوا  بپرانی، فارغ ازهرگناه و پشیمانی ، و بدانی که شریف، خوب و اصیل هستی. بدانی که داری به دستور خدا عمل میکنی. نفس گیراست." تسبیح را بوسید و سرش را یک وری کرد" یادت می آید جاوید؟"

محافظ جوانتر پاسخ داد. " بله آقای صاحب، مگر میشود فراموش کنم؟" درمورد قتل عام هزاره ای ها درمزارشریف توی روزنامه ها خوانده بودم. همان وقتی که طالبان مزار را که ازآخرین شهرهای مغلوب بود، رفته بودند. یادم آمد ثریا سرصبحانه با چهره ای رنگ پریده، آن مقاله را دست داد.  مرد گفت. " خانه به خانه. فقط برای غذا خوردن و نمازخواندن دست ازکارمیکشیدیم." این را با خوشحالی گفت، مثل کسی که ازمهمانی با شکوهی رفته باشد حرف بزند." جسد ها را تی خیابان ول میکردیم، و اگرخانواده هایشان سعی میکردند دزدکی بیرون بیایند و آنها را بکشانند به داخل، آنها را هم با تیر میزدیم. چند روز آنها را توی خیابان رها میکردیم. ولشان کردیم به امان سگ ها، گوشت سگ، لایق سگ است. ص  311 ترجمه فارسی " بادبادک باز"][گفت: " خدا به داد هزاره ای ها برسد رحیم خان. چند هفته بعد طالبان بادبادک بازی را ممنوع کرد. و دوسال بعد، درسال 1998 هزاره ای ها را درمزارشریف قتل عام کرد. ص  242 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

 

با این نکات، دراین رمان صدای درون، توبه های ناخواسته ازکرده های گذشته، احساس همدردی، ترحم، عذاب وجدان را دریک طرف قضیه به خوبی میتوان شنید و بردباری، تحمل، کم جرأتی و نومیدی ای که حاصل سالها ظلم و حق تلفی است درطرف دیگر قضیه میتوان به وضاحت دید.  

آری خالد حسینی با رمانش که انگارآوازهای برخواسته ازته دلش باشد، و درعین حال رابطه نزدیک و حس همدردی او را با هزاره ها نشان میدهد، که بیشتر درجملاتی مانند [" چون حسن موقع به دنیا آمدن هم ذات خودش را نشان داد. او حتی قادرنبود کسی را اذیت کند. چند تا ناله، یکی دو فشار و حسن آمد. آمدنش هم با لبخند بود" ص 15 ترجمه فارسی " بادبادک باز" ] آشکاراست خواسته است لااقل از بعضی از حقایق تلخ انکارصورت نگیرد.

 

دربعضی ازجملات قسمی وانمود میگردد که خالد حسینی تا جایی میخواهد " ظلم هایی را که عبدالرحمن قرن نوزده برمردم هزاره روا داشته است بصورت ضمنی به آن اشاره نماید. [  ص 13 و 14 ترجمه فارسی "بادبادک باز"]

درجایی شخصیت " امیر" این را بخوبی افشا میکند که هزاره ها توان آنرا دارند که با هرکس دیگربرابری نمایند و یا بهترازدیگران باشند، دروفا باوفاترازهمه، درصداقت و راستکاری صادقترازهمه دربردباری بردبارترازدیگران اما چی کند، این جورزمانه است که ازنفس های فزون خواه سرچشمه گرفته و باعث انکاراین حقیقت میگردد. این کینه و بغض علیه هزاره ها به باوری مبدل گردیده که درمغزمغزاجتماع عجین شده است". امیر" تنها، یکه و بدون کسی دیگر چه خواهد توانست تا نظریات خویش را به دیگران بقبولاند؟ [ عجیب اینکه من هم هیچوقت حسن را دوست خود نمیدانستم. حتی درموارد عادی. اهمیتی نداشت که دوچرخه سواری بدون گرفتن فرمان را ازهمدیگر یاد گرفته بودیم، یا با یک کارتن، دوربین چند کاره ساخته بودیم. اهمیتی نداشت که دوتایی سرتاسرزمستان را به بادبادک پرانی، به بادبادک بازی گزرانده بودیم، برای من اهمیتی نداشت که چهره افغانستان شبیه چهره همان پسرک ریزه میزه، با سرتراشیده و گوشهای پایین افتاده بود، پسرکی با قیافه عروسک چینی که لبخند شکری اش تا ابد برآن نقش بسته بود. هیچکدام ازاینها اهمیت نداشتند. چون غلبه برتاریخ کارآسانی نیست، برمذهب هم همینطور. درنهایت، من پشتون بودم و او هزاره ای، من سنی بودم و او شیعه و هیچ چیز دیگر نمیتوانست این وضع را عوض کند، هیچ چیز. ص  31  و 31 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

با همه اتهامات و یا هم حوادث تلخ  وظلم هایی که به هزاره ها دراین رمان نسبت داده شده است درواقع امیریک فرد نیست، امیر یک فریاد است، میراث نسلی که سالها با جبر و فزون خواهی حقوق دیگران را پایمال کرده، و حالا درقالب وجدان بیداری درآمده که ازخیلی ازرازهای ناگفته پرده برمیدارد، خیلی ازحقایق تلخی را آشکارمیسازد وازانکاری که در طی سه قرن درحق یک قوم صورت گرفته، ازهویتی که هرگز به یک قوم داده نشده و ازمظلومیتی که با تحمیل بوجود آمده حکایت دارد و میخواهد به دیگران بفهماند که هرآنچه شما کردید، همه اش ناحق و ناروا بوده است.

این نویسنده درجایی چه تصویر سبولیک ازملاعمر و افرادش ( طالبان) ترسیم میکند و آنهم درقالب شخصیت منفی و منفور آصف دورگه (ازمادر آلمانی و از پدری پشتون). نویسنده با این شخصیت که سمبول نمایان فاشیستی است ازیک سو دلیل روی آوردنش به طالبیت و ازسوی دیگر علاقه مندی اش به کشتارفاشیستی ای همچون هیتلر را ترسیم نموده، که بیشترماهیت طالبان را آشکارمیسازد. با عملش که درنوجوانی در حق حسن انجام میدهد در میانسالی در حق فرزند او سهراب و همزمان درحق امیر پرده ازفجایای ناگفته درباره طالبان برمیدارد و با کورشدن چشم چپش ازیکسو سبمولی ازهویت و ماهیت ملا عمردراذهان متجلی میشود و ازسوی دیگرقهرمان آفرینی نویسنده که سهراب را درقالب کودکی حسن می آفریند و یکبار دیگر برشهامت حسن تاکید میکند.[ آصف زود چشم های آبی اش را دوخت به حسن " افغانستان سرزمین پشتون هاست. همیشه بوده و خواهد بود.افغانی واقعی، افغانی اصیل ماییم، نه این دماغ پخ. قوم این وطن مارا آلوده میکند.خون ما را کثیف میکند."  دستاهایش را با قاطعیت و غرور تکان داد. "من میگویم افغانستان مال ما پشتون هاست، بصیرت من اینست." آصف دوباره زل زد به من. مثل کسی بود که انگار ازخواب خوشی بیدارشده . گفت " برای هیتلردیرشده ، ولی برای ما نه." دست برد و ازجیب عقب شلوارش چیزی درآورد. " به رئیس جمهور میگویم آن کاری را بکند که شان جرأت انجام دادنش را نداشت. افغانستان را ازشرهرچی هزاره ای کثیف است خلاص کند." ص 48 ترجمه فارسی " بادبادک باز"]

 

اما با خواندن این رمان باز هم یک سوال مبهم درذهن میپیچد؛ و آن اینکه " آیا امیربخاطرهزاره بودن و مظلوم بودن سهراب او را نجات میدهد و یا بخاطرداشتن پیوند خونی او با یک پشتون؟"  ولی مهم نیست، مهم اینست که اعترافات صادقانه ازکرده های گذشته؛ چه در قالب رمان، چه شعر، چه فلم و یا درهرقالبی که باشد شروع شود. بگذار افغانها، خارجی ها و همه جهانیان این رمان را بخوانند و بدانند که امیری بوده است و حسنی، بگذارخودشان قضاوت کنند که حق با کیست، همین کافیست!  

 ولی شعارهمیشه گی هزاره ها اینست که "هزاره ها نه افراطی اند و نه تفریطی، نه کم میخواهند و نه بیشترازدیگران، فقط طرفدارعدالت و برابری اند.  فقط میخواهند مانند همه شهروندان این کشور درپرتو قوانین نافذه کشور درهمه عرصه ها ازحق مساوی برخوردارباشند زیرا همه میدانند افغانستان کشوریست که به علت فزون خواهی های بعضی ازاقوام به همین روز درآمده است و حال برای برقراری صلح و ثبات و پیشرفت دراین کشور جز درنظرگرفتن حق تمامی ملیت های محروم درهمه عرضه ها راه دیگری وجود ندارد، این را گذشت زمان و تاریخ  به اثبات رسانیده است.  

 

دوستان عزیز هرنظری دراین مورد دارید برایمان بفرستید، ازشما ممنون خواهیم بود.

     

 

 

 

 

نوشته شده توسط Mohammad Amin Wahidi در 11:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •